مخفی بدخشی

(1258 - 1342 خ)

 

Image and video hosting by TinyPic

 

 

سر سخن:

 

سرگذشت شعر، همان سرگذشت و در گذشت شاعران کهن و نوین است. در دامن فرهنگ پرورده ی پارسی، فهم تاریخ بیشتر از رگه های اندیشه و شعر پیدایی می یابد. تاریخ سرزمین ما نوعاً منظوم است، نظم تاریخ این این سرزمین خوانده میشود. اسطوره ی ما نظم است، افسانه ما نظم است، افسون نامه ی ما نیز نظم است. بدین گونه است که تاریخ این برگنامه ی نسلهای پیشین وپسین؛ یاد نامه ی کوتاهی از نیک وبد و بد نیک روزگار میتواند بود.

شاعره نستوه

 

بدخشان را نه تنها لعل درخشان، این سنگ پاره آتشین که سینهء خاک گهربار آنرا تلالو بخشیده، یا لاجورد سنگی که از میان صخره های آن سر برون آورده، آسمان نیلگون را به همنوایی میخواند، شهرت بخشیده است؛ بلکه بدخشان در سینهء ستبر تاریخ سرزمین ما از فروغ کلام و اندیشهء پاکدلانی درخشش یافته است که چون لعل خون دل پرورده اند و چون لاجورد از صفای طینت درخشیده اند. این پاکدلان مردانی بوده اند پارسا یا زنانی بوده اند پاکدامن، و ما از میان ایشان بانوی را معرفی میکنیم، خوش قریحه، شیرین سخن، پاکدل و پاک طینت.

آوان نه چندان در گذشته دور دست؛ بلکه سدهء قبل از امروز در سرزمین بدخشان میرزاده گانی حکم میراندند که آخرین سلالهء ایشان میرمحمود شاه خان مرد دانشمند، شاعر، ادیب، فاضل و رعیت پرور بود که دربار ایشان مجمع فضلا، ادبا، عرفا و اهل خرد بوده است.

گردش ایام در بحبوحه انقراض نظام ملوک الطوایفی این امیر فاضل و حکمران عادل را از وطن متواری ساخته، مسکن گزین تاشقرغان نموده در شهرک تاشقرغان نوزادی در خانواده میرمحمود شاه خان پا به عرصه گیتی نهاد که نام او را سید نسب گذاشتند.

میرزاده بدخشی هنوز طفل بود که خانواده ایشان به مزار شریف انتقال نموده و  سالیانی را آنجا سپری کردند. گردش ایام و ارادهء حکام وقت نمی گذاشت میرمحمود شاه خان و  خانوادهء ایشان دمی آرام گیرند. بنا" با سپری نمودن مدتی در مزار شریف این فامیل متواری از زادگاه رهسپار کابل شده در دهکدهء علی آباد مسکن اختیار نمودند.

این زمان مصادف است به آوان نوجوانی و پرده نشینی سید نسب او که مانند پدر فرزانه تشنه معرفت بود در پهلوی دیگر دروس خویش به مطالعه آثار و تراوشات طبع ظریف شاعران متقدم پرداخت. با آشنایی به دیوان (زیب النسا مخفی) و تأثیر پذیری از شهد کلام آن شاعرهء شیوا بیان جهت ادای ارادت به شخصیت وارسته ایشان تخلص مخفی را برگزید. اولین گلدسته های چمنستان طبع گوارای خویش را در شهر کابل نثار  علاقه مندان شعر نمودند. هم در همین جا  دل در گرو عشق پسر عموی خویش سید مشرب سپرده حلقهء نامزدی آن جوان را بدست افگند.

سید مشرب و سید نسب در آتش عشق یکدیگر میسوختند و میساختند، مشرب جوان مقبول، مؤدب، محجوب و خوش مشرب بود. و سید نسب دختری بود زیبا روی، طناز و شیرین سخن که حجاب و حیا آن دو دلداده را از عرض حال باز میداشت. فقط دیار جمال گاه به گاه آن دو دلداده را  محفوظ میساخت. ولی افسوس که عمر این دیدار ها کم بود، چون سید مشرب مریض شد و عازم بدخشان گردید. شام هجران فرارسید، سید نسب را آتش فراق دلدار چنان میسوخت که گاه چنین نوحه  سرمیداد:

 

شام هجران بسکه یاد آن لعل خوبان میکنــم

درخیالش ملک کابل را بدخشــــان میکنــم

 

آری! این هجران به درازا کشید و با مرگ سید مشرف از اثر همان مریضی گردش چرخ جفا پیشه مهر دوام بر این شام نهاد. عزیزی از جهان فانی رفت تا عزیزی تلخ کامی های هجران را در سراسر حیات خویش تحمل کند. بسوزد، بسازد، نوحه و ضجه سردهد.

مخفی بدخشی عمر عزیز خویش را فدای خاطره شکوهمند عشق آن یار عزیز نموده در سوگ نبود او چون بوی گل در برگ های خاطره عشق پاک خویش پنهان گردید. باآنکه پاییز جدایی میخواست این برگ های زرد شده برباد روند؛ اما قدسیت عشق راستین به جاویدانه گی خاطره این عشق تابناک مهر تایید نهاد. تلخی هجران و سوزش نهان با احساس لطیف او در آمیخت و  بی بی سیده مخفی بدخشی بعد از وفات نامزد محبوبش با دیگری ازدواج نکرد. او تا آخر عمر بانویی ماند سوگمند و نالان، عفیف و پاکدامن.

 

گل نچیدم من ز باغت باغبان تنــــدی مکن

خون دل از دیده باریدم بدامـــــان میکنـم

در سخن جو میل اگر داری مرا کـاندر سخن

خویش را چون بوی گل دربرگ پنهان میکنم

 

جبر زمان و حکم سردمداران وقت را اراده برآن شد تا بار دیگر این فامیل فرزانه کوله بار هستی را بر دوش کشیده راهی دیاران دور دست تر گردند. و این بار تبعید گاه ایشان شهر قندهار بود. در شهر قندهار مجاورت خرقه پاک حضرت پیغمبر (ص) دل داغ دیدهء مخفی بدخشی را آرامش بخشید. جرقه های عرفان و تصوف جلوه اشعار عاشقانه او را تجلی عارفانه و صوفیانه بخشید که این تحول فکری در سروده های بعدی مخفی بدخشی بیشتر جلوه گر میباشد. چون سوز و گداز عاشقانه او به صبر و تحمل صوفیانه و راز و نیاز عارفانه مبدل گردیده مضمون و محتوای شعر مخفی بدخشی را تجلی آن تحول فکری غنامندی بیشتر میبخشد.

 

ای قاصد از ادای صفاتت زبـــــــــان ما

کی در خور ثنای تو باشد نهـــــــان ما

ما کی به ذات خویش چو تصویر میرسیم

عمر عزیز در سر سودای خــــــــام شد

دارد متاع یأس سراســـــر دکــــان ما

 

سرانجام دوران سرگردانی ها و دوری از وطن مالوف به پایان میرسد. در دوران حکومت امیر حبیب الله خان که مخفی در آن هنگام چهل سال از عمر عزیز خویش را سپری نموده بود، توانستند به بدخشان باز گشت نموده در قریه آبایی خویش دهکدهء سرسبز موسوم به قره قوزی که در ساحل غربی دریای خروشان کوکچه در چندکیلو متری شهر زیبای فیض آباد موقعیت دارد، مسکن گزین گردند و متباقی عمر خویش را آنجا سپری نمایند.

مخفی در دوران حیات خویش با اکثر شعرا و ادبای معاصر چون محجوبه هروي هراتي، شاه عبدالله یمگی بدخشی، استاد خلیلی الله خلیلی، حبیب نوابی و دیگران روابط فرهنگی داشتند که اشعار و نوشته های آبدار خاطره این مناسبات نیک موجود است. بی بی سیده مخفی بدخشی بالاخره بعد از گذشتاندن عمری به طاعت و تقوی و تحمل سالهای پرسوز و گداز سرانجام در سال۱۳۴۲ خورشیدی بسن هشتاد چهار سالگی جهان فانی را وداع گفتند. آرامگاه ایشان در هدیرهء قریهء قره قوزی میباشد.

 

 

 مخفی بدخشی

 (1258 – 1342 خ)

 

Image and video hosting by TinyPic

 

 

شاعر میر زاده و شاه نسب هوشمند وزود فهمی چون سیده مخفی (به سخن محمدتقی خان بهار؛ پنهان بانو)  که در تبعید زاده شد و در غربت آموزش یافت و در جوانی با درد های دور از دیار ویاران دانسته گشت، در اندوه بیشمار خویش به شعر پناه آورد و سرانجام حضور جوانی بنام محمد ولیخان اکه (آگه) دردستگاه باز مانده از دوران عبدالرحمن کینه جو (زمان حبیب الله خان فرزند او) که مورد احترام و اعتماد شاه بود، امیدی را در شاعر بوجود آورد که در پی آن سیده بانو شاعر غربت کشیده ی مهجور ومجبور، نامه یی را مینویسد ودر آن یک تکه شعررا نیز می آورد.

نامه رسان رستم شاه دروازی (قصه خوان مشهور شاهنامه فردوسی و داستانهای مثتوی به زبان چندین گویشی بدخشانی) نگهبان شه محمودخان پادشاه درواز و صدر اعظم عبدالرحمن خان است.  رستم شاه خود به جهت نسبت و اعتماد بزرگی که خانواده میرهای فیض آباد و شاهان درواز به او دارند، باوجود مخاطرات نامه ی" دوبر کاغذی" دختر میرمحمود شاه عاجز را از قندهار بر میدارد و در سلطنت کابل بدست محمد ولیخان بدخشانی جوان رشید دربار (مشاور امور مردمی شاه حبیب الله خان) می سپارد.  نامه چنین آغاز میگردد:

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

ماما زاده و برادر محترمم شاه محمد ولیخان دروازی! اسلام علیکم (1)
خدا وند پاک را شکر میگویم که فرزند جوان و آراسته به فضل و علم از خانواده مادری من (فرزند جد بزرگم  شه بابا اسمعیل خان) در آن پای تخت موجود بوده و به امور محوله خویش سرگرم و مشغول اند. ازبرکت موجودیت شما در دولت عالیه پای تخت دلیری بمن دست داد، تا نامه هذا را به مشورت محترم " بابه رستم شاه دروازی "  به  شما بفرستم .... الخ.   

 

                   در پایان نامه این شعر را افزوده است:   

شاکر بخت خودو بخت بدور ازجاهم            زاده دامن میرافسرو نسل شاهم
گرچه دور ازوطنم لیک قریبم بشما               هم ازآن دیده تر درسحر و بیگاهم
مادر مادر من دختر "شاه محمود "              لیک من عاجزه کوچک آن درگاهم
که خبر میبرد ازمن به "ولی آگه "               ره نشین ره آزادی و  انــــدر راهم
مادر دهر که مارا بغمش پروردست             آه میگیریم و مینالم و این خرگاهم
دور بیداد به پایان برسانید یــاران                ورنه در آیینه خویش چوبرگ کاهم
قندهار آمده ام زاده تشقر غانم                   مخفی ملک بدخشانم و اندرچاهم

مخفی بدخشی که در خانواده اورا بیگم نسب میخواندند، یکی از بزرگان بدخشان زمین و به نسبتی نیز از زنان بزرگ سمنگان باستانی و بطریقی هم یک بانوی شاعر وشاعر بانوی قندهاری دانسته میشود. از هماوردان دانای دوران این شاعرزن بدخشانی، میتوان از اولیاحسین مغموم، شاه عبدالله خان بدخشی، مولانا سلیم طغرا، عبدالمومن شاه فطرت، و دیگران نام آورد.  

مخفی آگاهی و دانش مقدمات علوم را بصورت مخفی و بدور از نظر ناظران سیاسی از بزرگان و آگاهان خانواده خویش فرا گرفت. معلمان او همان دروازیها و خویشاوندان خودش بودند که از شعر تا شعور واز دانش فقهی تا درک نا بسامانی روزگار اورا آموزاندند. سیده مخفی زنی بود که تا چهل سالگی امکان و اجازه ی ازدواج با پیرامونیهای خویش را نیافت. او عاشق  یکی از بستگان بدخشانی خویش گشت، اما این مراقبت کسان عبدالرحمانی و حبیب الله خانی مانع آن شد که بوصلت برسد. عاشق پاک باخته او (سید مشرب) درهمین نامرادی جان داد. معنی دیگر این سخن آنست که در بخشنامه ی تبعیدیان سیاسی، ازسوی شخص امیر عبدالرحمن دستور منع حق داد وستد و رفت و آمد تا سطح خویشاوندی و مناسبات نیک با مردم محلی برای کسانی که در آنجا تبعید بودند، صادر شده بود.

پس از چهل سالگی مخفی به وطن نیاکانش برگشت وبدور از هر سرگرمی دیگری در کار گاه شعر درامد و در همانجا تا پای مرگ باقیماند.  او در سال 1342 خیامی از جهان پررنج خویش پای بر کشید و بدانسرای دیگر رفت.  یادش کنیم و پاسش داریم  بزرگ بانوی لاجوردین شعر، لهل اندیش سرزمین خویش را !

 

مخفي دختر مردي است به نام   مير محمود شاه عاجز که شاعربوده  است وا هل قلم که کتابي هم به نام ( چار باغ )  بدو منسوب است  که اينک  در دست نيست. برادرانش مير محمد شاه غمگين ومير سهراب شاه سودا هم ،شاعر بوده اند و پيداست در چنين خانواده يي  بايستي قريحۀ او مي باليد و استعدادش شگفته مي گرديد وانگيزه ها و زمينه هاي سخنوري  براي وي  فراهم مي  گشت.

نام اورا  در ديوانش « سيد نسب »آورده  اند  ودر دانشنامۀ افغانستان  « سيده » و «سيدة النسب»  گفته اند و لقب وي را« پاچا جان » نوشته اند  اما شاهمراد شاهي، دوست و منشي شاعر نام مخفي را« شاه بگم» مي داند و لقب وي را سيد نسب:

       شاه بيگم بود نامش سيد نسب اورا لقب  

    دخت محمود شاه عاجز سيد عالي نسب

اين ناهمگوني روايتها، برخاسته از انزواي تاريخي زنان کشور ما  از يک سو و از دراز دستي و خودکامگي مردان در جامعه يي که خود سالاري آن را به دوش دارند؛ از سوي ديگراست که غيرت شان بر زنان خانواده چنان است که روا نمي بينند  بيگانگان ازنام زنان و وابستگان شان ،آگاهي داشته باشند. بنا بر همين است که به جاي نامهاي اصلي زنان، القاب آشنايي چون کوکو جان ، شاه کوکو، شيرين جان ، شيرين گل و همانند اين نامها را مي نهند تا ديگران از نام واقعي زنان بي خبر مانند.

شاه عبدالله بدخشي مؤلف کتاب (قاموس بعضي از زبانها ولهجه هاي افغانستان)  در پاسخ گرد آورندۀ ديوان شاعر که تصويري از مخفي تقاضا کرده بود ؛ مي نوسد:

« از اين که در بارۀ عکس وي نوشته کرده بودي ؛ تا حال در مطبوعات ما عکس برداري زنها معمول نيست .زينهار هوش کني که دنبال اين کار نگردي که مخفي حاضر نمي شود عکس بگيرد...شما عکس وي را خواستيد من حتي نتوانستم نام اصلي آن را پرسان کنم. »

تولد وي را در سال 1258 در خلم نوشته اندو مرگ وي را در در سال 1342 در (قره قوز) که روستايي يي است در بدخشان.

مخفی بدخشی از سن ١٦ سالگی به کمک برادرش به شعر وشاعری روی آورد ودر سن ٨٤ سالگی درقریه قره غزی حومه شهر فیض آباد بدون اینکه ازدواج کند جهان فانی را وداع گفت.

میرمحمودشاه بدخشی ازحکام محلی آنزمان که شخصی فاضل و هنر دوست بشمار میرفت ، بود. وی تحصیلات ابتدایی را نزد پدرش به اتمام  رسانید، وبا امکان که در دست داشت به فراگیری ادبیات و علوم دینی پرداخت مخفی بدخشی در سنینن نوجوانی به سرودن  اشعارزیبا و دلنشین آغاز نمود و دیری نگذشته بود که در عرصه شاعری صاحب نام  شد  . مخفی بیشترین اشعارش را در محله بنام قره  قوزی که همانجا نیز زندگی مینمود، سروده است وی تن به ازدواج نداده و بیشترین دوران عمرش  را در معیت خانواده اش در حالت تبعیدسیاسی در شهرهای کابل و قندهار دردوره  امیرعبدالرحمن خان بسر برد. ازجمله شاعره هاي معاصر ا ست

در خرد سالي وي ، پدر در ميگذرد و هشت ساله است  که با برادران به قندهار و کابل تبعيد مي گردد و دوران آوارگي وي آغاز مي گردد و در جواني نامزد ش (سيد مشرب شاه) را که محبوب وي وپسر عموي اوست از دست مي دهد و اندوه ديگري بر غم هايش افزون مي گردد.در روزگار امير حبيب الله خان ، رخصت بازگشت را به زادگاهش باز مي يابد و تمام زندگاني را در همان روستاي قره قوزي به سر مي برد و ميسرايد. ديوان شعرهايش را پنج هزار نوشته اند  امادر ديواني   که از مخفي در کابل چاپ شده است  ؛  هفت مخمس، بيست و دو رباعي،شش بيت پراگنده و شست و پنج غزل گرد آمده است که شمار بيت هاي غزلها  از  چهارصد وبيست و نه افزون نيست  و  پيدا نيست عدد پنج هزار از کجا سر بلند کرده است .

  مخفي به رسم پيشينيان  کوشيده است تا شست و پنج  غزل خويش را با تمام حروف الفبا ي عربي مقفي يا مردف سازد تا وانمايد که طبع وي اين يارايي دارد که غزل هايش براي بيست و هشت حرف الفبا ، قافيه و رديف داشته باشد.

غزلهاي او به حوزۀ شعر تغزلي تعلق مي گيرند؛ آواي دل اند و سرشار از شور عاطفي و عاشقانه  اگرچه غالب موتيف هاي اين غزلها تکراري اند اما شيوۀ   کاربرد  آنها، صور خيال تازه مي  آفريند. بيشترينه بهره گيري وي از تشبيه و مبالغه است و گاهي هم با زبان ساده و دور از ابهام  مي تواند  بيتهاي زيبا بيافريند:

فدايت جان من قاصد چوبردي نامه ام سويش      

 زباني هم بگو احوال من آهســــــته آهســــــته

نبودت گر ســــــــر آزردن مخفي چــرا گفتي     

 سخن با مدعي در انجمن آهســـــته آهســـــته

 يا در اين بيتها که شاعربا بهره گيري از شگرد مبالغه ، چنين نازک خيالي مي کند:

اگر بـــــه پيش تو جـانـــــا مرا گناهي هست      

چه غم که زلف دوتاي تو عذرخواهي هست

به خاک ديد مرا قاتل و بــــــه حسرت گفت    

هنــــــــــــوز در کفنش بوي آشنايي هست

                       ******

آب در ديدۀ خورشيد شود گر بيند   

 از رۀ ديدۀ من حسن داراي تـــرا

                ******

هرگز نبود لايق اين مرتبـــــــــه منصور  

عشقست که بردار چه مستانه کند رقص

معشوق در شعر مخفي  ويژگي هاي جنس مخالف او را دارد و در واقع همان معشوق غالب سخنوران مرد است . يوسف گونه است ؛ موجودي است با دستار وخط نورسيده بر رخسار.

   آن يوسف من تا شده (مخفي) زبرم دور

ايـــــن کلبۀ تنها شــــــــــــده بيت الحزن من

               ******

مزن گل برسردستار ازين گلزار بيرون شو 

 اگـــــــر خواهي شوي از گفگو با باغبان قانع

                    *******

خط آمد بر رخت اي سيمتن آهسته آهستـه

برون شد سبزه ات گرد سمن آهسته آهسته

                 *******

جان من غم مخور ار خط به رخت گشت عيان  

گرد گل سبــــــــــزه بود حسن دوبالاي تــــــــــرا

گاهي هم معشوق شاعر، همجنس خود اوست؛ ليلي است ونقاب بر رخ دارد:

هردم از ياد نـــــــــــــگاهي بر رخ ليلي وشي 

همچو مجنون بوسه بر روي غزالان مي کنم

              *******

جلوه گر شــد تا مـــــۀ روي تو از زيـــــــر نقا ب 

 گشت چون آيينه حيرانت نه من؛ صد همچو من

مخفي در روزگاري که آزادي اورا  ربوده بودند احساس تنهايي و انزوا مي کند؛ خويشتن را در نامه هايش ,عاجزه و ضعيفه مي خواند . نام هنريش را مخفي نهاده است.  به سان همۀ زنان آگاه از اين که زنان در جامعه اش، جنس دوم شمرده مي شوند وکسي حقي براي شان قايل نيست ؛ در رنج مي زيد.اما از اين که در سالهاي سالخوردگي او نسيمي  اندک از آزادي، در خرگاه زندگي همجنسان او  مي وزد شادمان است واز اين که سرانجام اين  اقبال را يافته که دو سه سالي پس از رفع حجاب زنده بماند . سال 1333در نامه يي که به نفيسه شايق مدير مجلۀ ميرمن مي فرستد ، شادي خويش را از تحرک وجنبشي که در حيات بانوان کشور رخ داده است؛ چنين بازمي تاباند :

خوش بختم که زنده ام و آرزوهايي که سال ها در پيشرفت تعليم و تربيۀ طبقۀ نسوان در دل مي پروريدم الآن مشاهده مي کنم با آن که عمر اين ضعيفۀ ناچيز به هشتاد رسيده ؛  ضعف پيري ،اعصاب و اعضاي مرا خسته ساخته مخفي با آن که عمر درازي را نصيب مي شود اما با  اميد هاي بر باد رفته و رنج فراق يار و ديار و شايد رباعي زيرين خوب ترين حسب حالي  باشد ازوي و از عمر انباشته از رنج تنهايي و شکنجه هاي کشنده اش:

فرياد که از جهان پر ارمان رفتم 

يک گل نگرفته زين گلستان رفتم

نکشاده لبي به خنده از جور فلک  

با داغ دل و ديـــــــدۀ گريان رفتم

با غزلي، ياد اين شاعر تبعيدي شوربخت راتازه مي سازيم که هم رفتگان د ر زندگاني فراموشش کرده بودند وهم ما زندگان، پس از مرگ اونيز، از يادش برده ايم.

ترک شوخم غم هجران نکشيده ست هنوز 

آه مشتاق به گوشش نرسيده ســــت هنوز

نوزيده ست صبا بر سر زلفش گســــتاخ  

چشم آيينه رخش سير نديده ســــت هنوز

جوش خـــــــط ،جلوه دهد حسن دلارايش را 

 سبزه بر گلشن رويش ندميده ســــت هنوز

کاش زاهد به ســــــــــر کوي تو آيـــــــد بيند  

باغ خلدي که شنيده ست و نديده ست هنوز

دل شيدا و تمنـــــــــاي  وصـــــــــالش مخفي    

 اين خياليست که در خواب نديده است هنوز

 

ازمخفی بدخشی:

 

ای چشم نيم مست ترا باشراب بحث

 

دارد مه ی جمال تو با آفتاب بحث

 

ازباغها برون کند ش بسته باغبان

 

تا کرده با گل رويت گلاب بحث

 

کج بحث عاقبت شود ازگفتگوخجل

 

سنبل! بزلف يارترا نيست تاب بحث

 

گرديده زان دروغ سيه روی نزد خلق

 

با طرۀ توداشت مگرمشک ناب بحث

 

آنها که گفتگو به سراين جهان کنند

 

چون کودکان کنند برای حباب بحث

 

هرگزبکام دل نرسيده است کس بدهر

 

عاقل کجاکند به سراين سراب بحث

 

زاهد مپرس مذهب رندان با ده خوار

 

بنشين بکنج مدرسه کن با کتاب بحث

 

 

مخفي بدخشاني


ندانم چون کنم يارب دل دیوانه ی خود  را    

ندارد الفت صحرا نه ميل خانه ی خود را
شراب عشق را کردند از روز ازل قسمت    

من از روز اول پر کرده ام پيمانه ی خودرا
شب تارم نشد روشن زعشقی همچو پروانه
مگر از دست خود آتش زنم کاشانه ی خود را
بکن قصديکه با من داری ايچرخ جفاپرور    

که کردم فرش راه سيل غم ويرانه ی خودرا
زآهم همچو نی آتش بجان رفته زليخارا    

 کشم تا در نيستان ناله مستانه ی خود را
ندارد مزرع دنيا  بجز  غم  حاصلی ايدل    

 بسوز از برق آهی خرمن بيدانه  ی خود را
رسد از دوستانم زخم ها بردل از آن داغم
غنيمت ز آشنايی صحبت بيگانه ی خودرا
نديدم در جهان بی وفا از کس وفا مخفی
که تا سازد فدای شمع اوپروانه ی خودرا

 

 

            آهسته


خط آ مد بر رخت ای سیمنتن آهسته  آهسته
بیرون شد سبزه ات گرد چمن آهسته  آهسته
ببین ای باغبان گل کرد آن حرفی که دی  میگفت
نسیم صبح در گوش چمن آهسته  آهسته
بت نامهربانم  مهربان گردیده  میترسم
مبادا بشنود چرخ کهن آهسته  آهسته
بصد افسون چو طفلی را بفریبند با  شکر
دلم را برد انشرین سخن آهسته  آهسته
فدایت جان من قاصد چو بردی نامه ام  سویش
زبانی هم بگو احوال من آهسته  آهسته
خوشا سیر بهارقندهار و دوستان با  هم
که میگشتیم در گرد چمن آهسته  آهسته
نبودی گر سر آزردن مخفی چرا  گفتی
سخن با مدعی در انجمن آهسته  آهسته

 

بشكن بشكن
زنورشمع من بزم رقيبان روشن است امشب
شرار آه من برانجمن آتش افكن است امشب
چنان گمگشته خوابم درفراق چشم جادويش
كه هرمژگان بچشمم همچو نيش سوزن است امشب
سزد گرمهرو مه برچرخ خون گريند ازين ماتم
كه صيد خاطر اورا شب جان كندن است امشب
تو اي قمري مزن كوكو به پيش قد دلجويش
كه سرو تو غلام سروآزاد من است امشب
شكستي زلف مشكين را شكست افتاد در دلها
فدايت جان مشتاقان چه بشكن بشكن است امشب
لباس سرخ دربركرده بهر قتل مشتاقان
توهم آماده باش ايدل شب خون خوردن است امشب
بگو اين فرد خوش را ازشجاع الملك اي مخفي
كه تيرآه من برچرخ ناوك افكن است امشب

 

+ نوشته شده توسط تیمورشاه الفت در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت 2:13 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM


فال امروز

تعبیر خواب آنلاین






فال انبیاء